معصومه

امسال بعد از سال تحویل با مامان و بابا و مامان جون و دایی اینا رفتیم حرم برای سخنرانی آقا. چون دیر رسیدیم توی صحن جا شدیم و فقط آقا رو از یک تلویزیون بزرگی دیدیم. پوسترها هم تموم شده بود و بابا برام یک مجله گرفت که اولش یک عکس قشنگ از آقا بود. اون روز کلی با پسر داییم توی صحن دویدیم و بازی کردیم.


بعد از سخنرانی رفتیم یک مسجدی نماز بخونیم. دایی بعد از نماز رفت منبر و برای مردم صحبت کرد، من و پسر دایی هم حسابی توی مسجد بازی کردیم.
من این دفعه خود آقا رو ندیدم ولی چند وقت قبل چون بابام قول داده بود آقا رو نشونم بده، با هم رفتم نماز جمعه ی تهران و خود خود آقا رو دیدم. اول سوار دو تا مترو شدیم. انقدر طول کشید که خسته شدم. بعد رفتیم توی صف تا راهمون بدن. صفش هم طولانی بود و یک عالمه واستادیم. یه کم بابام بغلم کرد بعد رفتم کنار باغچه ها نشستم روی یک کاغذ نقاشی کشیدم تا خسته نشم. پارچه های اونجا سوراخ بود، من تونستم از لاش چندبار آقا رو ببینم. بعدشم که ما رو راه دادن رفتیم توی صف نماز. آقا اون دور دورا داشت سخنرانی می کرد. چندبار حال آمریکا و دشمنا رو گرفت. مردم هم می خندیدن، هم شعار می دادن. منم داشتم نقاشی می کشیدم.
اون روز خسته شدم ولی چون هم مترو سوار شدم هم آقا رو دیدم هم پیتزا خوردم خوب بود و خوش گذشت.


اینم چندتا نقاشی جدید از خودم:


نوشته شده توسط معصومه میری در دوشنبه 7/1/91 و ساعت 12:9 عصر | نظرات دیگران()معصومه این شب ها که به روضه می رویم با ساده ترین ابزار یعنی یک کاغذ یادداشت کوچک و یک خودکار که از مامانش می گیرد، سر خودش را گرم می کند. و در حال و هوای روضه ای که می شنود نقاشی می کشد. این ها دو نمونه از نقاشی های هنگام روضه ی معصومه است:

معصومه می گوید در این نقاشی، همه چیز در دنیا برای امام حسین عزادارند و می گویند:«یاحسین». حتی خورشید هم ناراحت است. به خاطر همین نورهای خورشید هم مثل خودش لب ورچیده اند! شبی که این نقاشی را کشید من هنوز داستان عزاداری همه ی موجودات را از کتاب داستانهای شگفت برایش تعریف نکرده بودم. شاید در مدرسه شنیده یا خودش به این جمعبندی رسیده.

این هم کار آب مرکب معصومه است که وقتی من کار می کردم، او هم سر ذوق آمد و انجام داد:

نوشته شده توسط معصومه میری در شنبه 26/9/90 و ساعت 12:56 عصر | نظرات دیگران()
من امسال کلاس اولی شده م.
هر روز باید به درس و مشقم برسم.
حالاها وقت ندارم نقاشی بکشم. هر روز توی دفتر بنوسیم نقاشی می کنم فقط.
شاید عکس مشق هام رو بذارم توی وبلاگم.
نوشته شده توسط معصومه میری در دوشنبه 25/7/90 و ساعت 5:28 عصر | نظرات دیگران()
بابا روبروی من نشست، من این نقاشی رو ازش کشیده م
نوشته شده توسط معصومه میری در یکشنبه 9/5/90 و ساعت 12:13 عصر | نظرات دیگران()


ابرها به هم چسبیده ن بعد بارون اومده بعد بچه ها سردشون شده دست به سینه شده ن دارن بدو بدو می کنن برن خونه.
نوشته شده توسط معصومه میری در چهارشنبه 29/4/90 و ساعت 10:19 صبح | نظرات دیگران()این کعبه س. اونم مامان امام علیه. بعد کعبه دیوارش شکاف خورده تا بره امام علی رو به دنیا بیاره.

این یک منظره س

اینم کره ی سیبه که دو نفر دارن دورش پرواز می کنن

همه این نقاشی ها مال 8 الی 10 ماه قبل معصومه س. من دیر گذاشتمشون.
نوشته شده توسط معصومه میری در چهارشنبه 1/4/90 و ساعت 2:26 عصر | نظرات دیگران()
یک روزی یک دختری رفت حرم امام علی. رفت دید چقدر شلوغه. و رفت تو صحن دید صحن از بیرون شلوغتره.
رفت جای ضریح دید اونجا هم از تو و بیرون هم شلوغتر است.
خانمهای اونجا همه با چادر اومده بودن.
من بچه شیعه هستم...

متن بالا خاطره ی معصومه از صحن حرم حضرت امیر بود که پشت تلفن گفت و من نوشتم. سعی می کرد مثل یک متن ادبی اون رو برام انشاء کنه. شایدم برای همین با یک مصرع شعر تمومش کرد. نقاشی پایین رو هم یک شب روبروی ایوان طلای نجف روی یک پاکت نامه و با خودکار مامانش کشید.
نوشته شده توسط معصومه میری در جمعه 30/2/90 و ساعت 12:11 عصر | نظرات دیگران()

حضرت معصومه سوار شتر داشتن می رفتن مشهد که داداششون امام رضا رو ببینن. بعد دشمنا اومدن جنگیدن. یک عالمه از داداشاشون کشته شدن. انقد غصه خوردن که نمیتونن برن پیش امام رضا، که مریض شدن. بعد خبر رسید که حضرت معصومه می خوان بیان قم. همه مردم خوشحال شدن.
یک آقایی بود که خیلی خوب بود. حضرت معصومه رو آورد خونه خودشون. حضرت معصومه تو یک اتاقی بودن، استراحت می کردن و عبادت می کردن و نماز می خوندن. هر روزم مریضیشون بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه شهید شدن.
الآن اون اتاقو خراب کرده ن و یک مسجد قشنگ ساخته ن. من اونجا عکس گرفتم ولی اسمش یادم رفته!!!!!
--------------------------------------------------------------------------------
پینوشت بابا: این یادداشت شفاهی رو من از معصومه گرفته م و با کمترین ویرایش اینجا قرار داده م. در واقع چکیده ای از چیزهاییه که قبلا براش خونده م یا تعریف کرده م. بعضی چیزاشم نمی دونم از کجا در ذهنش قرار گرفته!
نوشته شده توسط معصومه میری در سه شنبه 23/1/90 و ساعت 8:48 عصر | نظرات دیگران()من دیروز با مامان و بابا رفتم راهپیمایی22 بهمن.
یک پرچم ایران گرفتم، بابا هم برام یک بادکنک خرید.
این هم یکی از کارهای بابامه که دست مردم بود:
توی دستم زیادی بود دادمش به یکی دیگه دستش بگیره!!
چندتا نقاشی قدیمی:
من خیلی وقته که نقاشیامو داده م به بابا ولی بابا نذاشته توی وبلاگم.
این نقاشی مال بهار امسال بوده:
این خودمم که دارم نماز می خونم:
اینم مثلا حرم حضرت فاطمه هستش که وقتی پیدا بشه براش حرم می سازیم:
نوشته شده توسط معصومه میری در شنبه 23/11/89 و ساعت 10:59 صبح | نظرات دیگران()از توی یک کتاب قصه بابا برام خوند که:
یک روز یک آقایی که مسلمون نبود چادر حضرت زهرا رو از اماممون امانت گرفت.
بعد توی انباری خونه شون وصلش کرد به میخ.
شب که شد دید از چادر حضرت زهرا نور میاد . همینجوری نور میاد، نور میاد.
بعد همه جا روشن شد.
بعد بخاطر همین مسلمون شد.
این یادداشت در سایت گروه سایبری عفاف و حجاب:
نوشته شده توسط معصومه میری در یکشنبه 7/6/89 و ساعت 3:20 عصر | نظرات دیگران()